غمگینم... غصهمه... دستم به هیچ کاری نمیره. حتی درست کردن شامی که هنوز نداریم.خبری که شنیدم رو باور نمیکنم...باز من از چند روز جلوتر ذوق انجام یه کاری رو داشتم و باز کنسل شد...چند روزه که سختیای مدرسه و اذیتای بچهها رو دارم تحمل میکنم به یه امید. اینکه قراره آخر هفتهی جذابی داشته باشم. و حالا...اینهمه غصهم از این نیست که یه چیز دوستداشتنی رو از دست دادم! از خود این اتفاقه! از اینکه چهطور ممکنه یه لذت عمومی اونم از نوع خیلی اتوکشیده و مجاز و مثبت از مردم گرفته بشه...؟! چهقدر باید خودخواهی وجود داشته باشه؟ چهقدر باید اهمیت داده نشه به دلخوش بودن ملت؟ چهطور میشه اینقدددر کوتهفکری وجود داشته باشه؟!وای که نمیتونم هضمش کنم......شروع که کردم به نوشتن، میخواستم اشکا راه باز کنن و سبک شم... ولی حالا چرا نمیتونم جلوشونو بگیرم...؟برم اینو پلی کنم: بهانهی من بغض خانهی من، گرفته دلم گریه میخواهم......#علیرضا_قربانی
+ نوشته شده توسط محی بانو در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۲ و ساعت
19:53 |
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی
تاريخ: چهارشنبه
23 اسفند
1402 ساعت: 14:05